بي تو...
بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سال ها، هجري و شمسي، همه بي خورشيدند
ار همان لحظه كه از چشم يقين افتادند
چشم هاي نگران، آينه ي ترديدند
نشد از سايه ي خود هم بگريزند دمي
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون به جز سايه نديدند كسي در پي خود
همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند،ولي ماهي وار
بازهم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
در پي دوست همه جاي جهان را گشتند
كس نديدند در آيينه، به خود خنديد
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجيدند
تو بيايي، همه ساعت ها، ثانيه ها
از همين روز،همين لحظه، همين دم عيدند
مرحوم قيصر امين پور

سال ها، هجري و شمسي، همه بي خورشيدند
ار همان لحظه كه از چشم يقين افتادند
چشم هاي نگران، آينه ي ترديدند
نشد از سايه ي خود هم بگريزند دمي
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون به جز سايه نديدند كسي در پي خود
همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند،ولي ماهي وار
بازهم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
در پي دوست همه جاي جهان را گشتند
كس نديدند در آيينه، به خود خنديد
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجيدند
تو بيايي، همه ساعت ها، ثانيه ها
از همين روز،همين لحظه، همين دم عيدند
مرحوم قيصر امين پور
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:27 توسط گروه دین و زندگی
|